تبلیغات
 هــــزار تـــویــــ دنیــــایــــ مـــــن

پست ثابت



آرام و قرار ندارم همچون باد ....
گاهی تندم و سهمگین گاهی ملایمم و آرام گاهی بهم میریزم ...
گاهی نسیم میشوم و میکشم لبخند بر لبان رهگذران کوچه تنهاییم....
 من از جنس بادم هیچ کجا ، هست وطنم...
 آرام و قرار ندارم چون از تبار بادم ....
پس ای رهگذر گذرت به دیارم افتاد مرا از میان واژه هایم بیرون نکش مرا اسیر قضاوتهایت مکن 
من رها زاده شده ام من از تبار باد م


تاریخ : شنبه 13 تیر 1394 | 01:58 ق.ظ | نویسنده : دختری از تبار باد | لا قضاوت : )

اندر خاطرات دوستم

دوستم می گفت:


با مامان رفتیم مغازه آرایشی بهداشتی

به مامی میگم : این لوسیون رو نمیخوایم ، بوی ادکلن تقلبی میده

مادر گرام نه گذاشت نه برداشت و گفت : مادر مگه تو ادکلن اصل هم زدی

من

فروشنده

مامانم

اومدم قضیه رو درست کنم

گفتم : من هر چی بخوام از مغازه ایشون میگیرم

فروشنده بادی به غبغب انداخت و تایید کرد

مادر عزیزمان فرمود: خب دختر مسلمون انقد ادکلن تقلبی ننداز به مردم

فروشنده در حمایت از خودش گفت : حاج خانم برای منم جنس میارن...

مادر با قیافه حق به جانب گفت : خب سفارش جنس خوب بده

فروشنده  : من جنس اصل بیارم شما میخری؟

مادر : نه مگه دیوونم پول بی زبون بودم برای باد هوا

هیچی دیگه در کنار لوسیون یه عطر مشهدی گرفتیم و اومدیم خونه



بنظرتون زین پس از خاطرات دیگرون هم بنویسم؟؟؟

خخخخخخخ البته کسی اینجا رو نمیخونه

راستی ما هم یه لوسیون داریم بوی ادکلن تقلبی میده



تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1396 | 01:38 ق.ظ | نویسنده : دختری از تبار باد | نظرات

یادش بخیر

وقتی لی لی کنان میان کوچه پس  کوچه های خاطرات میدوم ، دختری را می بینم که از ترس تنبیه شدن التماس گونه، گوشه چادر مادرش را گرفته و سلانه سلانه به دنباش حرکت میکرد ، به چهره اش که زل می زنم خودم را می بینم با موهای پسرانه و دامنی کوتاه با اخمی ظریف که نشان از قهر است برای نرسیدن به خواسته اش. هم گام با آن ها وارد خانه ا ی میشوم که درختان انبوهش میان باغچه در آن غروب زمستانی چهره ترسناک به بیننده نشان میدهد

مادرم چادر از سر بر می دارد و غرغرکنان بسوی آشپزخانه میرود ، نگاهش که میکنم میفهمم برعکس چیزی که دیگران می گویند چقد شکسته شده مقابلش می ایستم و او مرا نمی بیند و بی لعتنا از کنارم می گذرد ، با سیخ داغی که در دست دارد تهدیدکنان بسوی من کودک می آید ومن کودک به هر کسی که می بیند می آویزد بلکه فرشته نجاتش شود.

نمی دانم چندمین بار است ولی هیچکس برای من کودک پا درمیانی نمی کند و مادر با گفتن آبرویم را برده محکم در آغوشش می گیرد تا با عاقش کند

نه التماس های مرا می بیند و اشکهایم را با صدای بلند می گویم : غلط کرد ولش کن تو رو به ارواح خاک پدرت

سوزشی پشت دست چپم احساس کردم ، جای سوختگی کهنه می سوخت ، چشم به فرار دخترک داشتم از درخت بالا رفت و میان تاریکی درختان گم شد.

مادر در حالیکه که خودش را میزد روبه سایر بچه هایش کرد و گفت : این ذاتش با شماها فرق داره دیروز که از خرجی خونه برداشت ،امروز بی اجازه نسیه برداشته پس فردا لابد دزدی میکنه ،حرف یکی دو بارش نیست آبرو برام نذاشته تو محل

همه حق را به دادند فقط پدربزرگ بود که گفت : از کی نسیه گرفته خودم میرم حسابش رو صاف میکنم

مادر این بار با فریاد گفت : اصلا همش تقصیر شماست ، شما لوسش کردی از فردا حق نداره با پدربزرگش بیرون بره

فریاد میزد تا دخترکی که میان درختان پناه گرفته بود بشنود که چه تنبیه سختی برایش در نظر گرفته اند و پدربزرگ بود که با داشتن مشکل بینایی به باغ رفت و دخترک در آغوش به خانه برگشت. کنارشان نشستم ، پدربزرگ آرام در گوشش گفت : هر چی خواستی بیا خودمو بگو و سپس تاول کوچک پشت دستش را بوسید و قربان صدقه اش رفت و من دیدم چگونه صورت دخترک با لبخندی روشن شد

مقابل دخترک زانو زدم ، صورتش را میان قاب دستانم گرفتم مرا دید ولی هیچ واکنشی نشان نداد به چشمانش خیره شدم و گفتم : درسته کارهات رو تایید نمی کنم ولی ای کاش کمی از جسارت ، شجاعت و مکر حیله ت رو به آینده می بردی که اونجا خیلی نیازت میشد خیلی.....

 

 



تاریخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 | 02:34 ق.ظ | نویسنده : دختری از تبار باد | نظرات

کاش زندگی دکمه بازگشت داشت

امروز از وقتی چشم باز کردم نت قطع بود

کلافه و سرگردون بودم و حوصلم به شدت سر می رفت

یهو یادم افتاد که یه قرار تلفنی با یک ناشر دارم

حرفهاش یه جورایی اطمینان بخش بود ولی نمیدونم چرا ته دلم نتونستم بهش اعتماد کنم

با گفتن اینکه بعدا بازم تماس می گیرم باهاتون ، خداحافظی کردم

پشت سیستم نشستم وکمی از دو فصلی رو که تایپ کرده بودم رو ویرایش کردم

بجای ذوق ، غم عجیبی ته نشین دلم شد

سیستم رو خاموش کردم و کتابی از فهیمه رحیمی بدست گرفتمو مث قدیما پخش زمین شدم

با اینکه قصه جذابیت خاصی برام نداشت ولی لذت بردم از دنیای بی نت

دنیای بی خبری از گوشی

کاش زندگی دکمه بازگشت داشت

امروز دلم دخترک دیروزها رو خواست

دخترک سر به هوایی که بزرگترین غمش جریمه های ظالمانه کتابدار بود


Image result for ‫دخترک دیروز‬‎



تاریخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 | 01:57 ق.ظ | نویسنده : دختری از تبار باد | نظرات

بلوغ فکری :)

بچه که بود هر وقت می پرسیدیش بزرگ شدی میخوای چیکاره شی ؟ می گفت دزد

یه کم که اخم میکردی بهش می گفت : نه نه نون خشکی

و در نهایت تحت فشار بزرگترها می گفت پلیس

خداروشکر الان انقدی بزرگ شده که وقتی می پرسی میخوای چیکاره شی ، میگه هیچ

یعنی من هلاک بلوغ فکریشم

خدایا خودت شفاش بده



تاریخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 | 01:37 ق.ظ | نویسنده : دختری از تبار باد | نظرات

بازگشته گشتم

سلام
من به دنیای وب برگشتم
بازگشتم مبارکتون باشه
کامنتاتون رو هم بی پاسخ تایید کردم چون اصلا یادم نبود راجب چی حرف زدین
بعد از تایید این پست ، پستی که یه ساعت پیش گذاشتم رو پاک میکنم
حسرت خوندن رازهای خانوادگی رو به دلتون میذارم
برای شروع یه لبخند خوشکل تحویلم بدین
خواستینم ندین


تاریخ : جمعه 19 خرداد 1396 | 03:13 ق.ظ | نویسنده : دختری از تبار باد | نظرات

حس خوبیه.......

این روزها پر از حس خوووووووووووووووووبم

خدایا شکرت


نتیجه تصویری برای حس خوب


تاریخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 | 08:21 ب.ظ | نویسنده : دختری از تبار باد | نظرات

عجقم

گوشیش زنگ میخوره و دستش بنده : لطفا گوشیم رو بهم بده

یه نگاه به صفحه میندازم، عجیجم در حال تماس

با خنده گوشیش رو میدم، هنوز ازش دور نشدم که صداش رو میشنوم

_ سلام عجقم خوفی ،چه خفرا

به گمانم تو اون لحظه فردوسی از گور برخاست و با لبخندی ملیح از نو به رحمت ایزدی پیوست

 

++ زبانمون که با واژه های خارجی داغون هست با این گودزیلاهای نسل امروز رو به نابودی میره



                                 نتیجه تصویری برای عجقم


سرچ کردم عجقم این عکس اومد بالا


عجق هر کس هست بیاد ورش داره



تاریخ : جمعه 29 بهمن 1395 | 02:12 ب.ظ | نویسنده : دختری از تبار باد | نظرات

....

+فقط بخاطر شما چیزی بهش نگفتم

+ جنیفرباجی فقط بخاطر شما حرفی بهش نزدم وگرنه....

دو تا از ادمین های گروه شعر هر دو این پی ام رو برام گذاشتن و منم تشکر کردم و کلی به خودم بالیدم که واس خاطر من یک شکاف عظیم تو گروه پر شد و یک دعوای مردونه ختم به خیر شد

اسکرین شات گفتگوشون تو پی وی بدستم رسید

هر دو برادر عزیز یکدیگر رو شسته و در آفتاب خشک نموده بوند



تاریخ : پنجشنبه 21 بهمن 1395 | 08:51 ب.ظ | نویسنده : دختری از تبار باد | نظرات

لیلی را به خاک سپردند

از خواهرم شنیده بودم ، گلوش پیش یک دختر گیر کرده

تمام تلاشش این بود تا به جایگاهی برسه که وقتی پا پیش گذاشت نه نشنوه

میدونست که دختره هم  بخاطرش هیچکس رو به حریمش راه نمیده

بله رو گرفت و تلاش هاش ثمر داد

همه در تکاپوی جشن ازدواج بودند که یک آزمایش نشون داد که لیلی سرنوشتش سرطان داره

فقط دو ماه از عقدشون میگذشت که آماده شد برای یک مبارزه دیگه

مبارزه با مرگ

کادر بیمارستان بهشون لقب لیلی و مجنون دادند

دکترها گفتند روحیه لازمه برای درمان

روحیه برای مبارزه کردن بود ولی رقیب سرسخت تر از اونی بود که بشه از پا درش آورد

امروز مراسم ختمش بود

داداش میگفت به زور جنازه رو از آغوشش بیرون کشیدن برای خاکسپاری

مرگ خانه ات آباد اندکی رحم داشته باااااااش



تاریخ : پنجشنبه 21 بهمن 1395 | 08:40 ب.ظ | نویسنده : دختری از تبار باد | نظرات

مثال علمی

رفتم روی چهار پایه و کاشی آشپزخونه رو دستمال میکشم

اومده تو آشپزخونه و میگه : خوشبحالت که از ارتفاع نمی ترسی

+تو به یک و نیم متر میگی ارتفاااااااع

_ میدونی ترس از ارتفاع ندارم ولی وقتی میخوام از پله ها بیام پایین انگار سرم گیج میره

چنان نیش مبارکم شل میشه که مشکوکانه میگه : خب هر کسی ترسی داره دیگه

بعد از لحظاتی ریسه رفتن میگم : اجازه هست یک مثال علمی بزنم

_آره بگو

چشم از نگاه مشتاقش برنمیدارم

ترس تو با یک موجود دیگه مشترکه

اصلا سریع اون اومد تو ذهنم

اونم هزاران پله رو میره بالا ولی یک پله هم نمی تونه بیاد پایین

برا همین چشمهاش رو می بندن

_کدوم موجود؟چرا همش میخندی؟

+گاااااو

_

+خب مثل گاوی به من چه

+_هیچی دیگه قهر کرد رفت

ملت چه بی جنبه شدن ،علم رو باور ندارن



تاریخ : پنجشنبه 21 بهمن 1395 | 08:27 ب.ظ | نویسنده : دختری از تبار باد | نظرات

زن ها هم عاشق میشوند

هرازگاهی میاد خونمون و پته زندگیش رو میریزه رو آب و میره
میره و بعد رفتنش من و مامان کلی غصه میخوریم و ناراحتش میشیم
امروز هم اومد
اومد و اعتراف کرد
اعتراف کرد که از وقتی من رو با مامانم تو سوپرمارکت دیده شیفته م شده
انقد تعریف از جمال و کمال من داد که مادر خانم فک کرد یکی دیگه رو میگه
از پسراش حرف زد
از اینکه من رو برای پسر دومیش میخواد
اینکه دوست داره عروسش بشم
اینکه رفته سوپرمارکت و آدرس و اسم و رسم ما رو گرفته
اینکه چقد طول کشیده تا خودش رو دوست مامان کنه
همه اینا رو گفت 
گفت که میترسه بیاد خواستگاری و بابا بگه نه
می ترسید چون پسرش زیر آسمون خدا هیچی نداشت
حرف میزد و واله وشیدا نگام میکرد
منم دستپاچه شدم رفتم تو آشپزخونه
صدام زد : دختر مهربون
شنیدم صداش رو که می گفت خیلی مهربونه دخترت ،خوشبحالت که داریش تو خونه
برگشتم پیشش و تو دلم دعا کردم باز از پسرش حرفی نزنه
از پسرش چیزی نگفت و اسم یه پسر دیگه رو آورد
می گفت درسته قسمت من نیست ولی دوس دارم سهمی تو ازدواجش داشته باشم
انقد گفت و گفت تا مامان رضایت داد بیان خونمون
مامان رضایت داد و اون خانم صورتم رو غرق بوسه کرد و رفت
رفت و بابا از بیرون اومد 
بابا سکوت کرد ، سکوتش در جواب حرفهای مامان یعنی نارضایتی
منم در حالیکه آماده میشدم برای سرکار رفتن گفتم : هر چی بابا بگه همون میشه
از خونه میزنم بیرون که صدای بابا رو میشنوم : دوست ندارم این دختر از این خونه بره
و صدای مامان : منم همینطور........

نتیجه تصویری برای مجردی




تاریخ : چهارشنبه 29 دی 1395 | 11:37 ب.ظ | نویسنده : دختری از تبار باد | نظرات

سینگل به گور نشیم صلوات :))

وقتی خونه ما خواستگار میاد
پدر جان می فرمایند من دلم راضی به این وصلت نیست ولی خودتون میدونید
یعنی من عاشق دمکرواسی هستم که تو خونه ما آفتاب مهتاب میره
ولی خداروشکر من همیشه مث کوه پشت بابام
و دلیل تجردمم اینه

نتیجه تصویری برای مجردی


تاریخ : چهارشنبه 29 دی 1395 | 11:32 ب.ظ | نویسنده : دختری از تبار باد | نظرات

صفر مهم

_خانم ....خانم کارتت

کارتم رو از دستش گرفتم و یادم نمیاد تشکر کردم یا نه ؟انقد حواسم پرت رقم موجودیم بود که زمان و مکان رو فراموش کرده بودم ،یک میلیون و سیصد به حسابم اضاف شده بود

گیج و منگ راه افتادم سمت خونه ، با صدای آجیم برگشتم ، با عروسش دم پلاسکو بود و از من برای انتخاب نظر خواستن نمیدونم چه چرت و پرت هایی تحویلشون دادم و اونا رو مردد برای خرید تنها گذاشتم.

در ساختمون رو بستم و رو به بابا و مامان گفتم : یک و سیصد به حسابم واریز شده

اولش فک کردن باز دارم مسخره بازی درمیارم

ولی وقتی رسید بانکی رو نشونشون دادم بابا گفت : من لقمه حروم به خوردت ندادم، فردا میری بانک و تحویل میدی

مامان هم گفت : صاحابش پیدا نشد میدیدم مسجد محل

تا وقتی بخوابم گیج و پریشون حال بودم ، به کسی که اشتباها پول به حسابم واریز کرده؟ به اینکه الان چه حالیه؟ اصلا متوجه اشتباهش شده یا نه؟ نکنه از خانواده نیازمندی باشه؟ نکنه بدهکار باشه و محتاج؟

صبح صبحونه نخورده لباس پوشیدم ،نمیدونم لیوان شیر رو چطور از گلو پایین فرستادم

بانک ملی ،نبش میدان پنج تن...شماره148 تو دستم بود و نگاهم به رقم بالای باجه118

برگشتم خونه تا کارهای عقب مونده مربوط به شاگردام رو انجام بدم و نزدیکای ظهر  با داداش راهی شدیم و ایشون فرمود از دیشب جون به لب شدی  خب ده گردش آخر حسابت رو بگیر ببین کی به حسابت واریز کرده

کارت رو دادم دستش و رفت تو نوبت و گفت دیروز ساعت یه ربع به شیش از یه حساب بانک صادرات یک و نیم به حسابت واریز شده

نیشم تا بناگوش باز میشه داداشم هاج و واج نگام میکنه میگم : طفلی بابا چند وقته منتظر اضافه حقوقشه انگاری واریز شده براش و من با یک صفر اضافه ریختمش به حساب خودم

کارتم رو میده دستم : گفتم تو شانس نداری

احساس سبک بالی میکردم ، شاید بخاطر اشتباهم در ریاضیات مورد تمسخر قرار بگیرم ولی ارزشش داره با یک حس خوب وارد محل کارم میشم و عصر میریم باجه تا پولهای بابا رو پس بدم ،البته منظور از پس دادن واریزشون یه حساب مامان جونه ِ ،باقی مونده حساب بابا رو کارت به کارت کردم برای مامان و وقتی نوبت به کسر حساب از خودم رسید یک صفر کم گذاشتم :) و به دلیل اینکه صف طولانی پشت سرم بود برگشتم خونه تا فردا باز برم باجه

خلاصه تنها چیزی که الان فکرم رو درگیر کرده اینه که مردم چطور اختلاس میکنن ،کلاهبرداری ،دزدی و هزاران خلاف دیگه و شب سرشون رو راحت رو بالش میذارن......

       نتیجه تصویری برای کارت اعتباری


بعدا نوشت : مدیونین فک کنین بابام زن ذلیلِ ولی تو خاندانمون رسم بر اینه که مدیریت مالی با خانم خونه س و مردا پول تو جیبیشون رو از زنشون میگیرن



تاریخ : سه شنبه 28 دی 1395 | 11:43 ب.ظ | نویسنده : دختری از تبار باد | نظرات

گردش وارونه

گاهی میگم چرا هیچکدوم از ما روحیه مذهبی مامان رو به ارث نبردیم

مامان یه اعتقاد عجیبی به تمومی امامزاده ها داره و فرق نمیکنه اینی که تو دل ضریح خاک نسلش به ائمه برسه یا نه

محد بن جعفر دومین امامزاده شهر ، صرفا یک سردار عرب بوده که تو فتح ایران دست داشته و پرونده از زیر تیغ گذروند مردم منطقه تو تاریخ ثبت شده ولی الان یکی از مکان های زیارتی یا محمد بن شهاب الدین که خدمتکار امام جعفر صادق بوده......

میخوام اینو بگم مامانم اعتقاد عجیبی به تک تکشون داره و گاها خودش رو مدیون اون ها میدونه

برعکس بابا به همه چیز منطقی نگاه میکنه میگه اول خدا بعد چهارده معصوم......

سوی گیری مذهبی ما به سمت بابا ،گاهی باعث میشه علیه مامان جبهه بگیریم

نمونه ش جمعه گذشته ،وقتی به من گفتند مکان گردش رو تو انتخاب کن ، گفتم بیشه بریم

و مامان دوست داشت بریم یه امامزاده که در 40 کیلومتری شهرِ

رفتیم بیشه و مامان تا یک ساعت بعد استقرارمون زیرلب به من غر میزد

بعد ناهار دستش رو گرفتم و رفتیم کنار رودخونه

مث ما سنگ تو آب پرتاب کرد ، کنار رودخونه نشست و سنگ برای یه قل و دوقل جمع کرد

وقتی نگاش میکردم می تونستم رضایت رو تو چهره ش ببینم....

آخر شب گفت : خیلی بهش خوش گذشته و حس کرده یه دختر بچه س ، گفت یاد بچگی هاش افتاده گفت.....

با اینکه مامان اعتراف کرد روز خوبی داشته ولی عذاب وجدان اذیتم میکرد که ای کاش می رفتیم املمزاده لااقل به مامان ثابت می کردیم که درکش می کنیم ،درک میکنیم توسل هاش رو ،نذرهاش و دعاهای بی پایانش رو ،امامزاده های جوراجور و رنگارنگی که به گفته مادر تمام هست و نیستمون رو مدیون اونهاییم



تاریخ : شنبه 25 دی 1395 | 11:38 ب.ظ | نویسنده : دختری از تبار باد | نظرات

طاسی نزدیک است :))

در جمعی نشسته ایم و حرف از شامپو است

رو می کند سمت ما : تا چند سال دیگه موهات می ریزه

من

موهام

جمع

مامانم

+ واس چی؟ ملتی در آرزوی موی منن

_ موی صاف به چه درد میخوره ،پایه ش سسته ،موهات هم نرمه و هم چرب پس موهات مث دختر عمه بابات می ریزه

من

زن داداش

اون یکی زن داداش

این یکی زن داداش

 

تو رو خدا این فامیله که ما داریم....... شما بگین این فامیله آخه

++ البته فک می نماییم چون موهای خودش خشک و فره یه چیزی گفت دلش خنک شه

++خودمونیم یه وقت طاس نشم


نتیجه تصویری برای موی صاف



خخخخخخخخ مث قبل و بعد عمل میمونه



تاریخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | 05:12 ب.ظ | نویسنده : دختری از تبار باد | نظرات

تعداد کل صفحات : 18 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

  • paper | سی پی | هیت شا