تبلیغات
 هــــزار تـــویــــ دنیــــایــــ مـــــن - انا قاتل

انا قاتل

خیره شدم و دست و پا زدنش رو نگاه کردم

بنظر می رسید دقایق آخر عمرش باشه

اومده بودن که ببرنش

التماس میکرد

میشد ازتکون هایی که به خودش فهمید که چقد طالب زندگی تو دنیاس

میدونستم هیشکی طالب بودنش نیست

هیشکی...........

بنظرم خانواده ای نداشت تا غم نبودش جگرشون رو بسوزونه

واس همین..........

آروم پام رو بلند کردم

خیلی آروم.........

صدای شکستن وجودش گوشم رو آزار داد

و هزاران دعای عاقبت به خیری برای خودم خریدم

چون....

مورچه های طفل معصوم بعد از هر تکونش متفرق میشدند

زمزمه وار گفتم : خاله سوسکه نوش جونتون و بعدش با یه ذوق عجیب وارد ساختمون شدم



تاریخ : شنبه 12 تیر 1395 | 03:40 ق.ظ | نویسنده : دختری از تبار باد | نظرات

  • paper | سی پی | هیت شا