تبلیغات
 هــــزار تـــویــــ دنیــــایــــ مـــــن - روزی بهش افتخار میکنم

روزی بهش افتخار میکنم

قصه اعداداش رو چندین بار خوندم ، چندین و چند بار تحسینش کردم. دنیایی که خلق کرده بود انقد عجیب و زیبا بود که با وجود جملات کوتاه و سادش مخاطب رو درون دنیای اعداد غرق میکرد. مزرعه ای شبیه صفر ،مترسکی شبیه یک ، پرندگانی شبیه هفت.........

سرزمین عجایب ذهنش حس حسادتم رو قلقلک داد. حسی که آمیخته با غرور و افتخار بود برای داشتن برادرزاده ای که حالا شده سرآمد خیلی از هم سالانش و به جشنواره ها دعوت میشه.

به سونیا پر وبال دادم گفتمش خودت باش از عشق بنویس از اشک از نبودن ها و نداشتن ها مثل همون روزهای خودم چشم چرخوند و گفت :بابام ببینه بد میشه

بابام ببینه بد میشه وقتی این جمله رو گفت با تمام گستاخی همیشگی تو چشماش ،نگاهش رنگ شرم داشت ،یک آن خودم رو درون این دختر یازده ساله دیدم روزی که قایمکی می نوشتم و بعد از چند بار خوندن گوشه حیاط کبریت می کشیدم تو چهره کودکانه ش دختر هفده ساله ای رو دیدم که سه تا داستان بلند نوشت وتو یه روزسرد و ابری تنشون رو به کبریت داغ کشید و با چشای خیس به پر پر شدن واژه هاش تو گرمای آتیش نگاه کرد.

قسم خوردم نذارم سرنوشت قلم سونیا مث من شه میدونم روزی این باعث افتخار خانواده میشه روزی که با غرورمیگم برادرزاده منه



تاریخ : جمعه 26 شهریور 1395 | 09:56 ق.ظ | نویسنده : دختری از تبار باد | نظرات

  • paper | سی پی | هیت شا